بی تفاوتی

reader  ام رو همین چند دقیقه پیش باز کردم دیدم 4 تا از بچه ها پست گذاشتن...وقتی همشونو خوندم دیدم چقدر اتفاقات تو همین اول سالی فقط در مورد دانشکده و دانشگاهمون افتاده و من چقدر بی تفاوتم ...نه اینکه خوشحال و بی خیال باشم ، حس می کنم دیگه بی تفاوتی واسم عادی شده ،نمی دونم شاید تو این 2 ، 3 ساله خیلی خوب تمرین کردم بی تفاوتی رو...و بدتر از همه اینه که اوضاع زندگیم داره هر روز بدتر میشه و من نمی تونم کاری بکنم...جدآ دروغ نمی گم اگه بگم این اواخر دارم از خانوادم دور میشم و خانوادم از بقیه ی فامیل و فقط می تونم بغض کنم و بی خیال باشم و یه روزشمار بذارم زیر پنجره ی فایرفاکسم که شاید اون موقع اوضاع بهتر شد... ولی بازم فکر نمی کنم...میگم برفرض 2 سال دیگه پاشم برم اونور ،  خوب که چی بعدش؟بعضی موقع ها به خدا میگم آخه چرا منو اینجا...الآن به دنیا آوردی...بعدش به خودم میگم خفه شو و میشینم سر جام و خدا رو شکر می کنم که هستم...خدایا شکرت که هستم
امسال یه آرزویی کردم که هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم...یه دعایی غیر از اون دعاهای کلیشه ای سر سفره...نمی دونم اگه چند سال دیگه به این پستم سر بزنم چه حسی دارم ... بی خیال

پ.ن1:خدا ایشالله به مادر و پدر دانشجوهای زندانی صبر بده
پ.ن2:امیدوارم بروبچه های جدید شورای صنفی موفق باشن مخصوصآ قسمت امینشون
پ.ن3:و مرسی از بچه های قدیم شورا که زحمت کشیدن و اگه کوتاهی هم داشتن پذیرفتن...دستشون درد نکنه

/ 8 نظر / 106 بازدید
فرشاد

شایدم بی انگیزگی باعث بی تفاوتی شده... من فکر می کنم نتیجه ی کارهایی که می کنیم مشهود نیست.

یکی از بچه های دانشکده

یه نگاهی هم به باکس خصوصی داشته باشید.

حمید

البته خدا به همه مون صبر بده

آرمان

amaghe siasi!!!!!!!!!!!!![نیشخند]

حسام محمدزهی

لطفا در نظر سنجی وبلاگم در مورد بازگشت "سید محمد خاتمی" به قدرت شرکت کنید و به دوستان نیز بگویید.

ey baba,hey agha,chiiiiiiish